تبليغاتX
هر چی دلم میخواد

دقت کردین بعضی دوستیا مث یه جور وام بلند مدت میمونن؟

هر چند وقت یه بار باید قسطاتو پرداخت کنی.ممکنه گاهی دیر و زود بشه ولی حالا حالا ها بیخ ریشته.

حالا اگه به خاطر گرفتن اون وام چیز خوب و با ارزشی به دست آورده باشی از دادن قسطاش ناراحت نمیشی.

ولی وای به وقتی که ببینی پولتو واسه یه چیز بی خود هدر دادی و مجبوری تا مدتها هم بدهکار باشی.

نمیدونم قسطی بودن واقعا خوبه یا نه. ولی کلا بودن در کنار بعضیا حتی دیر به دیر خیلی لذت بخش و خوشاینده.

دیدن مریم بعد از مدتها و حرف زدن درباره خاطره اون چند سالی که با هم زندگی کردیم...

بیرون رفتن با آرمین هر 6 ماه یه بار . و اینکه با وجود کلی مشکل وقتی بهش میگم چه خبر کارو بار میگه گــــور پدر کار. خودت چطورییییییی وروجـــــک سیا سوخته

دیدن همکار سابقم و همسرش هر چند وقت یه بار و خوردن یه شام و یه گپ دوستانه

من که  از آهسته و پیوسته بودن این آدما تو زندگیم راضیم.

البته بعضیا هم هستن که بقول محسن چاوشی

از دوستی پر من

از دوست دلخور من

آجر به آجر من

من پشت دیوارم

لعنت به این دیدار

لعنت به این دیوار

لعنت به این آوار

من زیر آوارم

تازه یه جای دیگه هم میگه:

هیشکی از تو راضی نیست

از همه طلبکاری

من که از تو دل کندم

بس که مردم آزاری

 (نمیدونم چرا همیشه در مورد اینطور آدما بیشتر حرف زده میشه)


پیام شری:

همه چی یه طرف اون نوش جانی که بعد از غذا با اون حالت خاصت بهمون میگی  یه طرف.

دوستت دارم مامان روزت مبارک


پ.ن:

ای توفـــــــــــــــــــــ به بعضی از این خواننده ها

مهزیـــــــــــــــــــــار... وامت خیلی عقب افتاده. جریمه میشی ها. گفته باشم.

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:49 نويسنده شری-مهزیار |
دور خودم یه حصار کشیدم واسه جلوگیری از نزدیک شدن بعضی آدما.

خیلیا موقع نزدیک شدن دست و پاشون با خارای این حصار زخم شد. شاید خیلی ها هم دلشون...

ولی اعتراف می کنم یه وقتایی که تنها میشم و دلم می گیره دوست دارم دست بعضیا رو بگیرم از این حصار رد کنم و بنشونم کنار خودم.

ولی خوب نمیشه.قانون نمیزاره.

ها؟قانون شکنی؟!

نه! عواقب سختی داره.

بزار هر کسی سر جای خودش بمونه

من اینور سیم خاردارا اونا هم اونطرفچشم


پیام شری:

عجب بغض سنگینی دارم امشب...

+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:48 نويسنده شری-مهزیار |

نمیدونم اینکه یه مدت چیزی برای نوشتن ندارم خوبه یا بد؟

این آرامشه یا یه جور روزمرگی و تکرار!

ما آدما (یا شاید فقط اونایی که نوشتن رو دوست دارن) کلا موجودات عجیبی هستیم!

وقتی مشکلی داریم و نمیتونیم حرفمونو به کسی بگیم، غر می زنیم و می نویسیم که خودمونو خالی کنیم.

وقتی عاشق می شیم و کاری از دستمون بر نمیاد، آه و ناله می کنیم و غر می زنیم و می نویسیم که خودممونو خالی  کنیم.

وقتی مریض و نا امید می شیم، شکایت می کنیم و غر می زنیم و می نویسیم که خودمونو خالی کنیم.

وقتی عصبانی هستیم و نمیتونیم سر کسی خالی کنیم، غر می زنیم و می نویسیم تا خالی شیم.

وقتی تنها و افسرده می شیم و کسی رو نداریم که باهاش حرف بزنیم و درد دل کنیم، غر می زنیم و می نویسیم تا خودمونو خالی کنیم.

وقتی هم که نه مشکل داریم نه عاشق شدیم نه مریضیم و نه  عصبانی و تنها، بازم غر می زنیم و می نویسیم  که چرا همه چیز یکنواخت و معمولی و تکراریه (در اینجا دیگه تقریبا چیزی واسه خالی کردن نداریم!)

کلا یه اوضاعـــــــیه

ولی بازم خدا رو شکر که همه چی آرومه!


پ.ن:

یعنی تو رووووووح بلاگفا که وقتی backspace میزنیم بجای پاک کردن میره صفحه قبل


پیام شری:

یه دنیا فرق هست بین کسی که نمی فهمه با کسی که نمیخواد بفهمه!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:51 نويسنده شری-مهزیار |
مهزیار می نویسد:

لطفا لطفا لطفا بدون تعصب کور کورانه بخونید. ۲ هفته میگذره از ...

هموطن مسلمان!

لحظه‌اي فرض كن كه در كشوري دنيا مي‌آمدي كه:
مسلمانان اقليت و جپرقوظيان اكثريت بودند
مسلمانان حق داشتن روزنامه و تلويزيون خاص خود را نداشتند
مسلمان براي اينكه كتب ديني خود را چاپ كنند مجبور بودند كه آن را به وزارت ارشاد جپرقوظيان بسپارند تا مورد مميزي قرار گيرد.
وزارت ارشاد جپرقوظيان قرآن را مورد مميزي قرار مي‌داد و بخش‌هاي زيادي از آن را سانسور مي‌كرد و بخش‌هاي باقي مانده را با تغيي...رات فراوان چاپ مي‌كرد.
در رستوران‌ها فقط گوشت خوك سرو مي‌شد و اگر كسي گوشت گوسفند مي‌خورد دستگير شده و شلاق مي‌خورد.
ماه رمضان غذا و آب نخوردن در مكان‌هاي عمومي قدغن بود و ماموران ويژه در اين ماه به صورت رندم افراد را در خيابان مي‌گرفتند و مجبور مي‌كردند كه يك قلپ آب بخورد و اگر امتناع مي‌كرد او را به كلانتري برده و اعمال قانون! مي‌كردند.
در تمام رستوران‌ها و فست فود‌ها نوشيدني الكلي سرو مي‌شد و اگر كسي مي‌خواست به جاي آن آب بنوشد فوراً بازداشت شده و هشتاد ضربه شلاق اعمال قانون مي‌شد.
جپرقوظيان معتقد بودند كه لباس‌هايي با رنگ‌ها مشكي، قهوه‌اي و سورمه‌اي تحريك آميز است و تنها رنگ‌هاي مجاز براي پوشاك نارنجي، صورتي و فسفري بود.
آخوندهاي مسلمان حق پوشيدن عبا و شلوار بلند را نداشتند بلكه بايد شلوارك مي پوشيدند. در غير اينصورت حق بيرون آمدن از خانه را نداشتند. چرا كه در انظار عمومي آدمم بايد به قوانين جامعه احترام بگذارد، حالا مي‌خواهد در خانه‌ي شخصي خودش هر فسق و فجوري بكند بكند.
شهادت مسلمانان درباره جپرقوظيان ارزش قانوني نداشت. ديه ي آنها كمتر از ديه‌ي جپرقوظيان بود و مسلمان از جپرقوظ ارث نمي‌برد.
مسلمانان حق بنا كردن مسجد نداشتند، اما در هر كوچه و خيابان شهر يك عدد معبد باشكوه و مجلل جپرقوظيه احداث مي‌شد كه در مجموع چهار نفر و نصفي عبادت كننده داشت و صبح و ظهر و شب و نصفه شب با صداي بلند آهنگ ليلافروهر پخش مي‌كرد.
كلاً يكي دو ماه از سال كل برنامه‌هاي تلويزيون كشور عبارت بود از آهنگ‌هاي ليلا فروهر و از همه‌ي معابد جپرقوضيه تا پاسي از شب گذشته همين آهنگ‌ها با صداي بلند پخش مي‌شد.
اگر از خانه‌اي صداي قرآن يا نوحه به گوش مي‌رسيد پليس 110 به آنها تذكر مي‌داد و اگر براي بار دوم به گوش مي‌رسيد پليس آنها را بازداشت كرده و اعمال قانون مي‌كرد.
آخوند مسلمان حق نداشت كه بدون اجازه‌ي زن خود از خانه بيرون برود،‌ بدون اجازه‌ي او تحصيل كند يا شغلي داشته باشد.
زنان آخوندهاي مسلمان حق داشتند كه 4 تا شوهر داشته باشند و اگر فرزندي حاصل مي‌شد با يك آزمايش ژنتيك ساده پدر نوزاد مشخص مي‌شد.
زنان آخوندهاي مسلمان قانوناً حق داشتند كه در صورتي كه شوهرشان به خوبي خدمات جنسي ارائه ندهد و تمكين نكند او را با چوب مسواك طوري كه قرمز و كبود نشود كتك بزنند چرا كه به خير و صلاح خودش است.
اگر يك دانش آموز مسلمان مي‌خواست در كنكور سراسري ثبت نام كند مجبور بود فرمي را پر كند كه در آن دين فرد پرسيده شده بود و تنها گزينه‌هايي كه مي‌توانست در برگه علامت بزند عبارت بودند از: جپرقوظيه، وهابي،‌ بهايي!
همين پرسش از دين در هنگام استخدام، گزينش، اخذ پاسپورت، باز كردن حساب بانكي، كانديداتوري مجلس، و غيره نيز انجام مي‌شد.
اگر جپرقوظي‌اي با تحقيق و مطالعه مباحثه به اين نتيجه مي‌رسيد كه بايد جپرقوظيت را كنار بگذارد و به اسلام بگرود بايد اين كار را كاملاً مخفيانه مي‌كرد وگرنه اعدام مي‌شد.
....
هموطن مسلمان ! اگر تصور چنين وضعيتي براي تو مضحك و غريب است، براي ما غيرمسلمانان يك واقعيت است كه داريم در آن زندگي مي‌كنيم و با گوشت و پوست خود آن را لمس مي‌كنيم.
هموطن من! به من نگو كه اينجا اكثريت با مسلمانان است و هر جامعه‌اي قانون خودش را دارد و اگر آن را نمي‌پسندي از اين كشور برو! اينجا وطن من هم هست، و من هم به اندازه‌ي تو در آن حق زندگي، تحصيل، كار، مراودات اجتماعي، ارتباطات، تبليغ و فعاليت دارم. اينجا وطن من هم هست. وطني كه تو به بهانه اكثريت بودن، تمام منابعش را ( كه سهم من هم هست) مصرف مي‌كني تا چنين جهنمي براي من بسازي. وجدان تو كجاست؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 5:7 نويسنده شری-مهزیار |

مهزیار مینویسد...

"با اینکه" زندگی برای من سخت شده است...

و"با اینکه"  خلوت من با خودم حاصلش چیزی جز خودزنی نیست....

"وقتی" پرواز من تورا زمین گیر میکند ...

و"وقتی" زمزمه های شیرین رفتنم کابوس شب های توست ،... هنوز آنقدر بی صفت نشده ام که زحمت بهترین روزهای زندگیت را هدر دهم ...آرامشت را با تمام داشته ها و نداشته هایم میخرم.

آری ، این" وقتی "ها کفه ترازو را اینقدر سنگین کرده اند که 1000" با اینکه" نمیتواند سکوت ترازورا بشکند.

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 3:10 نويسنده شری-مهزیار |

این روزا هر چی میخوام بنویسم میبینم مشابهش اومده توی فیس بوک

یعنی فکرا انقد به هم نزدیک شده؟

به هر حال برای خالی نبودن عریضه

خواستم بگم

تولدم مبارک


پیام شری:

من زمینی شدم !

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:54 نويسنده شری-مهزیار |
وقتی تو هیچ زمینه ای جای کل کل ، رقابت ، شیطنت،و یا حتی کمک کردن باقی نمونده باشه ، هرچی هم روحیه خوب و افکار مثبت داشته باشی بازم باید قبول کنی که بازنشسته شدی.

در شرایطی که نوشتن  اینقدر ریسکش  بالاست ، وظیفه خودم میدونم با این سایز بنویسم :

مهزیار مینویسد

افتخار میکنم به چیزی که بودم و هستم و به کارهایی که خیلی ها کردن و من نکردم و به خودم میبالم بخاطر کرده های بچه گانه ام که امروز سرزنش شما رو به دنبال داره و فردا نصیحت شما به بچه هاتونه.

خودم میدونم دیگه دارم گنده تر از دهنم حرف می زنم و دچار توهماتی شدم که هرچی بیشتر سکوت کنم به نفع خودمه ... اینا حرفاییه که 90% پشت سرم و 30% تو روم میگید و ای کاش اینقدر واسم مهم بود حرفاتون که باعث میشد همین مطلب رو هم از ترس ... ننویسم.

بر خلاف شما مخاطب زیرک و نکته سنج باید بگم من به هیچ وجه سعی نمی کنم با پیچیده و سنگین کردن مطالبم خودمو پخته یا نوشته هامو پر معنی جلوه بدم. اگه به من نزدیک باشی میفهمی که سعی من در پیچیده نوشتن نیست ، بلکه در ننوشتنه! این بار دارم با خودم میجنگم تا عزیزترین های زندگیم آرامش داشته باشن.



*- اینم از مخاطب خاص و عام همزمان! ارتباط بین متن و عنوان با 1-2 خط نوشتن برقرار نمیشه. باید از ما باشی تا واست سوال پیش نیاد!



+ تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 4:18 نويسنده شری-مهزیار |

صرفاً جهت تغییر حال و هوا

**********

تابستان خود را چگونه گذراندید؟ (شری)

سریال کره ای دیدیم

.

.

.

چیه؟ آها باید بیشتر توضیح بدم. اوکی.

ما در تابستان 4 سریال کره ای دیدیم.

ما به خانه خاله ام رفتیم و در آنجا چند سریال کره ای (زیر نویس فارسی شده توسط دختر خاله بزرگم) را به خانه آوردیم یکی از آن فیلمها کامل نبود یعنی یک دی وی دی آن گم شده بود بعد ما به شیراز رفتیم و آن قسمت گم شده را پیدا کرده و با خوشحالی نگاه کردیم و به خانه (اهواز) بازگشتیم.

ای کاش من در کره زندگی می کردم و هر روز رامن و کیمچی می خوردم و با اوپا (در زبان کره ای به معنای زید پسر میباشد) به اسکی میرفتم و شب میرفتیم مشروبات الکلی می خوردیم و بعد از مست شدن او مرا کول میکرد و تحویل پدرم می داد.(معمولا سریالهای کره ای صحنه ندارن وگرنه اگه آمریکایی بودیم بعد از مست شدن... لا اله الللللههه)

ما در تابستان یک دوستی داریم که یک کودک در شکمش است. او یک روز به ما گفت که سمیرا گفته یک سی دی آهنگهای کودکانه است که بچه های درون شکم آن را میفهمند و عکس العمل نشان می دهند.سمیرا همچنین به او گفته بود که آن سی دی را برای عروسشان گرفته و بعد از شنیدن این آهنگها بچه لگد هایش را بصورت ریتمی به شکم مادر می زده.گفتم اسمش چیست؟ گفت نمی دانم جلدش سبز است و رویش عکس حمید جقله را زده اند. ما هم خیال کردیم حمید جقله یکی مثل خاله شادونه است.به یک مرکز خرید بزرگ رفتیم و بعد از مشقت فراوان و گذشتن از ازدحام جمعیت به قسمت کودکان رسدیم.به آن آقاهه گفتم سی دی آهنگ های کودکان که جلدش سبز است و رویش عکس حمید جقله را زده اند دارید؟ آن مرد بسیار به ما خندید و من عصبانی شدم و گفتم شما که چیزی از کودکان نمیدانید بیخود میکنید اینجا می ایستید (البته این را در دلم گفتم) خلاصه دست از پا دراز تر به خانه برگشتم و به دنیای مجازی پناه آوردم و پس از جستجوی فراوان سی دی مذکور را یافته و ناگهان متوجه عکس روی جلدش شدم. او حمید جقله نبود بلکه حمید جبلی بازیگر فیلم های کودکان و گوینده نقش کلاه قرمزی خودمان بود...بقیه اش را تعریف نمی کنم

البته در تابستان اتفاقات جالبی هم بین من و دوستم (همجنس) افتاد که گفتنش ممکن است موجب فیلتر شدن این وبلاگ گردد. ان شااله اگر روزی با هم به هلند سفر کردیم و زیر یک سقف زندگی مشترکمان را آغاز کردیم بک وبلاگ می زنیم و آزادانه ماجراهایمان را تعریف می کنیم.

 

نتیجه گیری اخلاقی:

* آدم عاشق کانگ مای پیر بی احساس بشود و با احترام از او شکست عشقی بخورد سگ شرف دارد تا عاشق جوپی یونگ خوشتیپ و پولدار بشود و با احساساتش بازی شده و بعد شکست عشقی بخورد.

*من و دوستم پس از شنیدن آهنگ های مخصوص کودکان درون شکم تصمیم گرفتیم یه سی دی شاد +18 برای مادران آن کودکانی که هنوز فرق جقله و جبلی را نمی دانند روانه بازار کنیم.

 

تابستان خود را چگونه گذراندید؟ (مهزیار)

من در تابستان 3 زید دائم و 4 زید موقت تعویض کردم.

برنامه روزانه من مرتب تغییر می کرد.زیرا یکی از زیدها کارمند بود و من مجبور بودم شبها قبل از ساعت 2 بخوابم و روزها قبل از ساعت 8 بیدار شوم.یکی دیگر از آنها شغل آزاد داشت و من باید زمان بیرون رفتنمان را با زمان بعد از مشتریهای او تنظیم می کردم.یکی دیگرشان ریزش مو داشت و ما هر کجا می رفتیم بعدش همه میفهمیدند ما آنجا بودیم. از او زود جدا شدم.البته او خودش هم به شدت از این قضیه استقبال کرد.

یکی از زیدها همین اواخر بود که در واقع دوست زید سابقم بود و ما خیلی با هم خوب بودیم و خیلی تفاهم داشتیم و به تفریحات زیادی رفتیم (البته تفریحات سالم) ولی شنیدید میگویند دنیا خیلی کوچک است؟ من به این جمله اعتقاد عجیبی پیدا کردم.زیرا همین زید آخری وقتی برای ثبت نام دانشگاه به یکی از شهر های دور در یک استان دور رفت در خابگاه فهمید که من قبلا با یکی از دوستهایش که او هم از یک شهر دیگر آمده بود دوست بودم. تا الان که خبر خاصی از او نیست. البته من واقعا از این موضوع بی اطلاع بودم وگرنه من آدم بسیار صادقی هستم و اهل مخفی کاری هم نیستم.ولی خوب انصافا اگر قرار باشد تاریخچه زیدهای گذشته را برای هر کدام از این جدیدها تعریف کنم خوب وقت زیادی می گیرد.میشود جریان آن شعر معروف که می گوید:

پنیرو کی میخوره؟پنیرو موش میخوره ... موشه و پنیر...گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

موشه رو کی میخوره؟ موشو گربه میخوره... گربه و موشه و پنیر

گربه رو کی می خوره؟ گربه رو سگ می خوره...سگه و گربه و موشه و پنیر

سگه رو کی میخوره؟ سگ رو گرگه میخوره... گرگه و سگه و گربه و موشه و پنیر

و این تسلسل بصورت دایره وار ادامه پیدا می کند و ... بگذریم.

اصلا من نمی دانم این دخترها کاری بجر تعریف کردن از زیدهایشان برای یکدیگر ندارند؟ اصلا مگر در این دنیا فقط من مهزیارم؟ در هر نقطه از کشور دختری پیدا می شود که اگر به او بگویی مهزیار می گوید همان (مراجعه شود به پست تولد). اه

آها راستی من در تابستان یک عده ای را با یک عده دیگر آشنا کردم(به دلایل امنیتی از توضیحات بیشتر معذوریم) فقط میتوانم بگویم حقشان بود می خواستند تک خوری نکنن.

و در آخر من در تابستان پول یک عده آدم بیگناه را نخوردم.

این هم از تاثیرات زید مذهبی.

نتیجه  گیری اخلاقی:

* اگر روند نگهداری هر زید بطور میانگین در ماه یکی باشد و این روند بصورت رو به رشد (از نظر زمانی) ادامه داشته باشد تقریبا در 35 سال آینده میتوانم بعد از آشنایی با کسی به او پیشنهاد ازدواج بدهم.

 


پیام شری:

به شانه ام تکیه نکن!


پ.ن:

با عرض معذرت از مهزیار بخاطر شوخی و بی اجازه گذاشتن این پست

توضیحات:

معذرت خواهی دلیل بر تکذیب مطالب گفته شده نمی باشد

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:58 نويسنده شری-مهزیار |
یه ضرب المثلایی هست که میگن از این ستون تا اون ستون فرجه. یا سیب تا برسه به زمین ۱۰۰۰ دور    می چرخه.

البته اینا رو معمولا واسه امیدوار کردن بقیه میگن اما بر عکسش هم میشه.اینکه آدم به همه چی امیدوار باشه و یه دفعه تو فاصله این ستون تا اون ستون یا رسیدن یه سیب به زمین همه چی خراب میشه و ... تو  میمونی مات و مبهوت !

فکر میکنی به چند دقیقه قبل و نقشه ها و برنامه ریزیای جدید واسه زندگیت. کار جدید، درس بیشتر، و شاید حتی عشق و خندت میگیره از اینکه تصمیم گرفته بودی دیگه تنها نباشی

اون وقت یهو یه ابر پر از بارون سرد و حتی شاید برف یا تگرگ میریزه رو همه آرزوهاتو آتیش همه نقشه هاتو خاموش میکنه و ممکنه حتی به مرگ زودرس هم فکر کنی.

میدونم البته این ناامیدی اولش شاید طبیعی باشه. اینجور موقع ها همه به آدم میگن که فکر کردن به این چیزا خنده داره چون هزار تا اتفاق غیر قابل پیش بینی ممکنه توزندگی هر کسی بوجود بیاد و غافلگیرش کنه. منم آدمی نیستم که توی ناراحتی تصمیم بگیرم. بهش فکر می کنم ولی هیچ حرفی نمیزنم تا هر چی میخواد بشه خودش بشه!

میدونی! من زیاد وقت ندارم.وقت فکر کردن به آدمای دیگه. وقت فکر کردن به نظر و عکس العمل آدمای دیگه نسبت به خودم رو ندارم. من باید فقط به فکر خودم باشم.من نباید از بودن و نبودن یه سری آدما کنار خودم خوشحال یا ناراحت بشم.

من هنوز خوشنویسی یاد نگرفتم.

من هنوز تنهایی کنار دریا نرفتم.

من هنوز دوچرخه سواری نکردم.

من هنوز...


پیام شری:

همه پیام هام مال این ستون بود!

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 12:18 نويسنده شری-مهزیار |

دست و پایم را ببند و دلم را هم

مرا زندانی کن که اگر دیر شود....وای که اگر دیر شود

حریص شده ام مادر ، حریــــــــــــــــــــص

حریص غریبه ای که دلم را می لرزاند

همه اش یادم می رود که نباید

که نمیتوانم...

***

دستهایش مادر

دستانم را ببند

حریص نگاهی بیگانه ام

چشمانم را زندانی کن

دختری که زائیدی دختری که در آغوشت رشدش دادی حالا دلش آغوش دیگری را می خواهد

دل جسورم را ببخش

مرا در آغوشت زندانی کن مادر


پیام شری:

و باز  ... !

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:49 نويسنده شری-مهزیار |