تبليغاتX
هر چی دلم میخواد
هر چی دلم میخواد

وصیت امیرمؤمنان ـ علیه السّلام ـ نزدیك شهادت
«الله الله فی الایتام فلا تغبُّوا افواههم و لا یضیعوا بحضرتكم...»
خدا را خدا را در مورد یتیمان، نكند آنها گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند، نكند آنها در حضور شما در اثر عدم رسیدگی از بین بروند... .

                                                         -------------------------------

                                             به نام خدایی که با کودکان مهربان است


این پیام جهت یاداوری دلهای ما در رابطه با تمام کودکانی  است که به همه افراد عادی جامعه نیاز دارند.


بله افراد عادی چون انها عادی نیستند ولی بیگناهند و به ما نیاز دارند.
 

نه پول مابلکه به محبت ما یا شاید فقط به این نیاز دارند که ما حتی در خانه مان به انها فکر کنیم.


در تاریخ
1388/6/31 به همراه چند تن از دوستان کلوبی  به یک تکه از بهشت کودکان پا گذاشتیم که متاسفانه به خاطر مشکلات مادی و معنوی به برزخ شباهت پبدا کرده بود:

                                  مرکز توانبخشی کودکان کم توان ذهنی


  با توضیح مسئول این مرکز متوجه شدیم که این کودکان به سه دسته تقسیم میشوند

دسته اول         کم توانان جسمی

دسته دوم          کم توانان فکری

دسته سوم          کم توانان جسمی و فکری

و 100 نفر دری این مرکز زندگی می کنند که متاسفانه 70 نفر انها مجهول الهویه هستند.

وقتی وارد سالن شدیم همه بچا خوشحال شدند و بعضی ها بسمت ما امدند وسلام کردن و بعضی هم به شکل نطامی و بسیار جالب ادای احترام کردن که البته باعث متاثر شدن همگی ما گشت.

به همین دلیل تصمیم داریم که حضورمان در کلوب فقط برای سرگرمی وتفریح نباشد و تو این جمع صمیمی بتونیم باعث خوشحالی این عزیزان هم گردیم.

در همین راستا این بحث را ایجاد کردیم که شما هم به یاد انها بیافتید و بتوانیم در کنار هم و در حد بضاعت خود باعث خوشحالی این عزیزان گردیم.

در همین راستا انها نیاز به یک سری مایحتاج دارند که تصمیم داریم با کمک شما دوستان کسری از ان را قبول کنیم.

در اینجا بعضی از مشکلات این مرکز را برای شما می نویسیم(به ترتیب اولوبتی که خود مرکز اعلام کرد):


نیازهای معنوی:

1-محبت شما        2- حضور شما          3-تخصص های شما 


نیازهای مادی:


1-ماشین لباسشویی:

اون طور که متوجه شدیم به دلیل نداشتن ماشین لباسشویی صنعتی در نطافت البسه بچه ها دچار مشکل شدند

2-گوشت ومرغ :
به طور میانگین ماهانه 250 کیلو گوشت نیاز دارند و 150 کیلو مرغ


3-پوشاک         4 _ تشک   5-ملحفه       6-مواد شوینده و بهداشتی ...

لازم به ذکر است که این مرکز استیجاری بوده و ماهانه یک میلیون وسصید هزار تومان اجاره می دهند.


         مبلغ کمک های نقدی : از 100 تومان تا N   تومان!



 تعداد کمک کننده ها واسه ما مهمه نه مبلغی که کمک می کنن!



شماره تماس جهت هماهنگی:

09169162250  مهزیار بلک


شماره حساب جهت همیاری:


شماره حساب بانک سامان:

                                                                         1-327194-800-9701

شماره کارت:                          
         
                                            
1945-0327-8611-6219
 نام صاحب حساب:
                                         مهزیار بلک


نکته:
دوستان بعد از پرداخت وجه حتما شماره فیش یا شناسه رو ذکر کنند

در ضمن بعد از جمع اوری کمکهای نقدی و غیر نقدی با همگی دوستان برای اعطای هدایا پیش این کودکان می رویم

  از دوستانی که در کلوبهای دیگر هستن هم برای همکاری دعوت میکنیم

چون میخوایم کاری کنیم که همه با هم سهیم باشیم

                
لازم به ذکر است که این حرکت یک حرکت انسانی است و هیچ وابستگی به شخص یا جای خاصی ندارد


- راستش قبل از اینکه این مطلب رو (که البته آقای مهزیار زحمتش رو کشیدن) اینجا بزارم کمی تردید داشتم.به اینکه شاید بعضی ها فکر کنن خدایی نکرده کسی قصد سوء استفاده داره.خوشحالم که دوستان گلم استقبال کردن.

خوندن این مطلب حتی اگه باعث بشه یادمون بیاد آدم هایی هستن که به محبت ما نیاز دارن واسه من و دوستام کافیه.

ازتون ممنون .دوستتون دارم

- اگه کسی تمایل داشت کمک کنه لطفا به من پیغام بده که هماهنگی ها رو انجام بدم

- توی قسمت ادامه مطالب چند تا عکس از جشن قبلی که برای بچه ها گرفتیم رو گذاشتم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط شری |

سلام.الان ساعت 10 شبه.نیم ساعتی هست رسیدم خونه.کلی خستمه.تلویزیون هم داره یه سریال میزاره که از وقتی من دیدم همش دارن گریه میکنن.

امروز بالاخره اینجا بارون اومد.غافلگیر شدیم.هوا هم حسابی سرد شده.دلم میخواست یه عالمه پیاده روی کنم اما دل و دماغش رو نداشتم.

اول باید ازتون تشکر کنم به خاطر راهنمایی هاتون.خیلی بهم کمک کرد.

به حرفتون گوش دادم و به پسر هاپو هیچی نگفتم.رفتم پیش خودش و خیلی معمولی گفتم : اگه کسی رو سراغ دارین که اینجا کار کنه باهاش حرف بزنید.من دیگه نمیتونم بیام.

هاپو دستش رو گذاشت روی دهنش و چند ثانیه فقط به روبروش خیره شد....

- چرا؟

- خوب راستش چند وقت دیگه کنکور دارم.میخوام تو خونه درس بخونم.

- خوب همینجا بخون.اینجا که محیط آرومی داره.وقت هم که زیاد داری.

- خوب بالاخره اگه قبول شدم که نمیتونم بیام.

- اگه قبول نشدی چی؟

- حالا بعدا یه فکری میکنم.

- تو حالا اینجا درستو بخون.امتحانتو بده اگه قبول شدی که ما هم خوشحال میشیم.اگه هم نشدی که خوب هستی دیگه.ولی من فکر نکنم به خاطر درست میخوای بری.تو چند روزه یه چیزیت هست.خیلی سر سنگین شدی.کسی بهت چیزی گفته؟مشکلی داری؟

من یه عادت خیلی خیلی خیلییییییییییییی بدی دارم.تا میخوام یه حرفی بزنم زود اشکم در میاد.

ادامه با بغض:

- راستش خسته شدم.دیگه تحمل ندارم.تحمل رفتارای شما رو ندارم.عصبی شدم.افسرده شدم.بد اخلاق شدم.مامان میگه من به اندازه حقوقی که اینجا میگیری بهت میدم بشین توی خونه.

- خوب چراااااااااا...

- به خاطر شما.به خاطر برخورداتون.رفتارتون.کار من اگه بیشتر از بقیه نباشه کمتر هم نیست.نمیتونم جایی باشم که بین من و بقیه فرق می زارید.چرا همش به من شک دارین؟چرا فک میکنید من همیشه دارم یه کار خلاف انجام میدم؟فک میکنید نمیفهمم همیشه یکیو میفرستید بالای سرم که ببینید تلفنی با کی حرف میزنم یا توی اینترنت چکار میکنم؟؟؟مگه من توی کارم کم گذاشتم؟مگه تاحالا مشکلی پیش آوردم.....

خلاصــــــــــــــــــــه همینجوری هی گفتم و گفتم و گفتم و این اشک لعنتی هم ولم نمیکرد...اونم فقط گوش میکرد.

بعدش هم با کمال پررویی گفت: کی گفته من به تو شک دارم.کی گفته من بین شماها فرق میزارم.

آره تو با بقیه فرق داری.تو از همه برام عزیز تری.خودتم اینو خوب میدونی.میدونم گاهی یه حرفی میزنم یا یه کاری میکنم که عصبی میشی.خوب عمدا این کارو میکنم.چون دوستت دارم و تو بهم محل نمیزاری.لجم میگیره.حسودی میکنم.واسه همین یه کاری میکنم تو ناراحت بشی که دلم خنک بشه...

- خوب پس من میرم که دیگه هم شما ناراحت بشید هم من

- یه بار دیگه حرف رفتن بزنی خودت میدونی.من اجازه نمیدم.به هیچ وجه.اصلا اینجا مثل خونه شوهر میمونه.وقتی میری که موهات مثل دندونات سفید بشه.

من هیچکسی رو مثل تو نمیوتونم پیدا کنم.هم از نظر کاری هم شخصیت و رفتارو....

و اونم گفت و گفت و گفت و ...

در نهایت من موندم.با نارضایتی.ولی همچنان باهاش حرف نمیزنم.و همچنان رفتارم باهاش عوض نشده.و همچنان از اینکار لذت میبرم.حتی به قیمت اذیت شدن خودم.البته این وضعیت زیاد طول نمیکشه...یه فکرایی دارم که حالا فعلا بماند.

وضع درسم افتضاحه.فقط سوالای کنکور 10 سال گذشته رو خوندم.اونم فقط سوالای عمومی و از تخصصیها هم فقط حفظ کردنیا رو خوندم.از مسائل هیچی حالیم نمیشه.میدونم قبول بشو نیستم.

ولی یه حسای غریبی دارم.حس یه تنوع...یه چیز جدید...یه دوره تازه...خبری نیستا...فقط یه حسه...

روز عید غدیر بچه های کلوب یه جشن گرفتن واسه کمک به بچه های معلول.توی اهواز.خدا کنه تا اون موقع کلی کمک جمع بشه.بچه ها یه عالمه وسایل گرمایی نیاز دارن.

کاشکی بتونم برم.اگه رفتم حتما عکسای جشن رو اینجا میزارم.

این شعر رو هم از توی خرت و پرتام پیدا کردم.نمیدونم از کیه اما از اون نوع شعراییه که من خوشم میاد:

سلام نقطه سر سطر حال من خوب است
تو چی نگاه قشنگت هنوز محجوب است ؟
نگاه من كه سه تا نقطه بگذریم عزیز !
ورق چه جای نوشتن ز رود دانوب است ؟!
نگو كه اشك من از راه دور پیدا نیست
كمی دقیق بخوان ! شعر اشک مكتوب است !
فقط به درد تبر می خورم در این قحطی
بدون بارش تو میوه ام فقط چوب است
و ماند بعد تو آغوش باز من خالی
چنان مسیح كه بی روح قدس مصلوب است
به اسم عشق مرا زیر كوه صبر ... آهای !
چه كار می كنی این عشق نیست ، سركوب است
نگو چه نامه تلخی ! نخواه بنویسم :
« بله ... هنوز در این شهر سیب مرغوب است »
تمام آنچه نوشتم حقیقت است عزیز
فقط ببخش نوشتم كه « حال من خوب است »

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط شری |

سلام برو بچ.من نیاز فوری به راهنمایی و مشورت دارم.

راستش یه مدته که تصمیم گرفتم از محل کارم بیام بیرون.هر چند خیلی سخته.تقریبا 2 سال که اینجام.به همه چی عادت کردم.کارم رو خیلی دوست دارم.محیط کارم رو خیلی دوست دارم.ولی متاسفانه این هاپوکومار...میدونید که...از هر راهی که میتونه منو اذیت میکنه.

تهمت زدن....گیر دادنای الکی....بهانه های مسخره....بی توجهی...بی محلی....فقط به خاطر اینکه نتونست منو با پول بخره.منم دیگه نمیتونم تحملش کنم.میخوام یه مدت استراحت کنم.ولی خوب نمیشه به همین راحتی.نمیشه هیچ کاری نکنم.اگه به همین راحتی بزارم برم مطمئنم بعدش شروع میکنه به ادامه همون تهمتا.جلوی همکارام و خانوادش (با توجه به اینکه به خاطر دوستیش با بابام ما رابطه خانوادگی هم داشتیم).تصمیم دارم با پسر بزرگش حرف بزنم.اول غیر مستقیم و بعد اگه خودش اصرار کرد بدونه جریان چیه و من چرا میخوام برم ، مستقیما همه چی رو در مورد باباش بهش بگم.ولی خوب....دروغ چرا...یه ذره میترسم.میترسم شر بشه.آخه این مردک توی شهر خیلی سرشناسه.پسراش بدجوری روش حساب میکنن.

مامان میگه بهشون بگو میخوام یه مدت تو خونه درس بخونم.میگه بسپارش به خدا.ولی من اینجوری دلم خنک نمیشه.تا زهرم رو نریزم راحت نمیشم.میخوام حداقل پسرش بدونه، که اگه بعد از رفتنم پشت سرم چرت و پرت گفتن بدونه جریان چی بوده.

حالا موندم چیکار کنم....به پسرش بگم؟؟؟به نظرتون اگه بهش بگم که در موردش چیزی به باباش نگه قبول میکنه؟؟؟یا اینکه هیچی نگم و ....نــــــــــــــــــه اینجوری غصه اش همیشه تو دلم میمونه.

در هر صورت من که ازش نمیگذرم.نه این دنیا و نه اون دنیا.اما اصلا انصاف نیست که که توی این دنیا هر کاری دلش خواست بکنه و با غرور به آدم نگاه کنه و تو دلش بگه : دیدی نتونستی هیچ غلطی بکنی؟؟؟

شما بودین چیکار میکردین؟


این طالع امروزم بود:

كوچ باید كرد. این بهترین خبر است وقتی می بینی در جایی امكان زندگی نیست یا شرایط سخت و دشواری تو را احاطه كرده به گونه ای كه راه نفس را هم بر تو بسته است باید حركت كرد و رفت.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط شری |

سلام سلام.من امروز حالم خیلی خوبه.همینجوریا.

دیروز شکوفه اومــــــــــــــــــــــــــــــد.Yah

رفته بودم پیشش اندازه 1 ســـــــــال حرف زدیم.بعدش زنگ زدم به مریم...

- سلام مَرو کجایی؟؟

- سلام، دانشگاه.

- چه خبر برنامت چیه؟

- بعد از کلاسام با آقای داماد قرار دارم.(حالا هنوز داماد نشده ها.الکی خودشون ذوق میکنن)

- کار خاصی دارین؟از خود راضی

- نه همینجوری یه چرخی میزنیم و شام و اینا...چطور؟متفکر

- هیچی همینجوری.کی میرید؟whistling

- تا 7:30 کلاس دارم.

- اوکی.میینمت.

شب ساعت 7...

من رفتم دانشگاه.

اا....چه تصادفی..مریـــــــــــــــــــــــــم

- تو اینجا چیکار میکنی؟تعجب

- مگه با آقای داماد قرار نداشتی؟خیال باطل

- چرا...ولی...

- خو بریم دیگه.دیر میشه ها....بدو

- ب ر ی م

بعدشم رفتیم من پریدم جلوی آقای داماد.

- سلاممژه

- ااا سلام.چه جالب من الان اینجا با خانم عروس قرار داشتم.

- ااا چه جالب اتفاقا خانم عروس الان اینجاست.خوب کجا بریم؟!!!

- بریم؟ن م ی د و ن م ...کجا بریم؟؟؟

- بریم بازار خرید مرید بعدشم بریم چلو کبابی ، باشه؟

هیچی دیگه.جاتون خالی کلی به من خوش گذشت ولی نمیدونم چرا احساس کردم اونا زیاد بهشون خوش نگذشت.ولی عوضش کلی خندیدیم ها.هوا هم خیلی خوب بود.یه عالمه هم پیاده روی کردیم.تازه بهشون گفتم خیلی خوش گذشت از این به بعد هر روز بریم پیاده روی.

خو من گناه دارم.هیشکی منو با خودش نمیبره هیچ کجا.

شکوفه یه کیف خال خالی واسم خریده با شکلات.بعدشم با دوستاش رفته بودن کویر.70 نفر...فک کـــــــــــــن بعدش وسط کویر دست همو گرفته بودن عمو زنجیر باف بازی کردن.

من حسودی کردم بهش.

 

این روزا همش به یه چیزی فکر میکنم به اسم جبر...یه چیزی که چه بخوایم چه نخوایم هست.کاریشم نمیشه کرد.

اتفاقای بدی افتاد توی این چند روز.فوت همسر برادر یه دوست عزیز.که تازه 20 سالش شده بود.

فوت خواهر یکی از دوستای دوره دانشجوییم.از این یکی خیلی دلم سوخت.چون همش در اثر سهل انگاری این اتفاق افتاد.عفونت روده چند ساله که همش فکر میکردن یه حساسیت فصلی و یه دل درد سادست.و اینجوری میشه که در عین ناباوری یه دختر 27 ساله از دنیا میره.

اتفاق بدی که برای یه دوست عزیز دیگه افتاد و شوک بزرگی بهش وارد کرد.

مشکلی که برای خانواده خودم پیش اومد.

و ...

تو این وقتا شاید عکس العمل آدما دست خودشون نباشه.از روی ناراحتی یه حرفایی بزنن. و شاید کفر هم بگن.ولی اگه انصاف داشته باشیم میبینیم توی همه سالهای گذشته زندگی همین آدمهایی که الان اینجوری میگن روزای خیلی خوبی هم بوده که احتمالا توی اون روزا اصلا یادشون نبوده که چه کسی باعث بوجود اومدن اون اتفاقای خوبه.

و حالا جبر...نمیدونم کلمه درستیه یا نه.تحملش سخته.ولی شاید اگه فکر کنیم که با هر سختی که توی این دنیا یه انسان تحمل میکنه کلی از گناهاش بخشیده میشه تحمل این سختیا هم راحت تر بشه.

ولی آیا میشه به یه مادر داغدار گفت از اینکه بچتو از دست دادی خدارو شکر کن؟

یا به کسی که میبینه بعد از سالها تلاش برای بدست آوردن همه چیزایی که توی زندگیش داره و با سختی به دستشون آورده و همه اینا با یه اشتباه یا یه اتفاق غیر منتظره از دست رفته ، بگی که خوش بحالت حتما خدا دوست داشته و خواسته امتحانت کنه؟

اینجاست که احتمالا یا فحش میخوری یا کتک.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط شری |

در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم
در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم
اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
 آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم
 آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم
از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم
روشنگري افلاكيم چون آفتاب از پاكيم
خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم
غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سركش نيستم تا خانه در ساحل كنم
دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل كنم


این حال رو دوست ندارم...بغض دوست ندارم...هیچیو دوست ندارم...هیچکیو دوست ندارم...

.

.

.

.

.

توضیحات :

سلام.من شری هستم.چی؟میدونستید؟

چیه خو چرا اینجوری نگاه میکنید؟خو من دیشب عصبانی بودم.تازه کلی هم میخواستم حرفای بد بنویسم.من گاهی نمیدونم چی میشه که غصه دار میشم.بعدش هر چیزی که پیش بیاد حال منو بدتر میکنه.گفتم یه سری به چند تا دوست بزنم(از دنیای مجازی)بلکه حالم بهتر بشه.رفتم دیدم همه ریختن رو هم حالا نزن کی بزن.

من فقط تونستم نگاه کنم...با دوستم دعوا کردن و من فقط تونستم نگاه کنم.دوستم دلش شکست...و من بازم فقط نگاه کردم.من هیچ کاری نمیتونستم بکنم.الان دوستم دلش شکسته.بقیه با هم دعوا کردن.

اصلا هیچی سر جاش نیست.

یهو یه خبر هیجان انگیز از بابا اومد....دوباره خراب شد...و باز من دلم شکست.

شکوفه نیست...

۲۰ روز دیگه کنکوره...

من هیچی بلد نیستم...

بابا بزرگم دلش واسه مامان بزرگم تنگ شده هی گریه میکنه...

خیلی...خیلی چیزای دیگه ...

ای بابا ای بابا.

اومدم بگم مرسی که نگرانم شدین.من هنوز شریم.(خوب بابا میدونم که میدونید).

الان حرفم نمیاد.تا صب هی چرت و پرت میگم.


پیام ضروری :

با من آشتی باش مورچه.مگه من چیکار کردم کله قاصدکی؟

(صولتی همونی که دوست داشتیا)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط شری |

امروز میخوام مرور کنم.از همون روزی که شری اومد.تصمیم نداشت بیاد.یهویی شد.دلم دوست میخواست.ولی فکر نمیکردم پیدا کنم.گفتم حداقلش اینه که گاهی واسه خودم دردو دل میکنم.واسه پیدا کردن دوست کلی گشتم.خوب باید از یه جا شروع میشد دیگه.بلاگفا رو باز میکردم.وبلاگای بروز شده رو نگاه میکردم.از اسم هر کدوم بیشتر خوشم میومد میخوندمش و واسش مینوشتم.

همون اولا آقا سعید رو پیدا کردم.اولین وبلاگی بود که همه مطالبش رو کامل خوندم و کلی هم خندیدم و نظر دادمو آقا سعید هم کلی تحویل گرفتن و شدن دوست خوبم.اینم اولین نظرش:

(سلام شری خانم دختر آبادانی مهربون مرسی که بهم سر زدی و ممنون که لطف داشتی)


فرزاد جون
خودش منو پیدا کرد(البته الان آدرس وبلاگش عوض شده).قبل از اینکه من با سعید دوست بشم.بعد که وبلاگشو خوندم دیدم چقد بامزه مینویسه و اونم شد دوستم.بعد متوجه شدم فرزاد و آقا سعید با هم دوستن.حالا نمیدونم از کی و چجوری ولی خوب جالب بود.اینم اولین نظرش:
 (خُب شما بفرما یه عروسک بخر که خیال خودت رو راحت کنی دیگه...بابا اون آدمه ...اسباب بازی کوکی که نیست)

توی ماه رمضون اولین شب احیا از مسجد برگشتم خونه هنوز 1 ساعت مونده بود به اذان صبح.گفتم من که اینهمه بیدار موندم این 1 ساعت هم روش.نماز بخونم بعد بخوابم.رفتم سراغ فرزاد و شروع کردم نظراتش رو خوندن که یه نظر توجهم رو خیلی جلب کرد.آبـــــــــــــــــی حــــــــــد.گفته بود که همیشه مطالب فرزاد رو میخونه و تا حالا براش چیزی ننوشته.بعدش هم گفت که اونو لینک کرده بی توقع.آخه این فرزاد نژاد پرست وبلاگایی که قالب مشکی داشتن رو لینک نمی کرد.وبلاگ آبی جان رو باز کردم انقده خسته بودم که چیزی سر در نیاوردم.دلنوازانش چند تا جمله از نهج البلاغه بود.بعدش هم که توی وبلاگش گم شدم.هیچی دیگه.با نا امیدی یه نظر واسش گذاشتم و پیش خودم گفتم احتمالا اولین و آخرین باریه که اینجا رو میبینم.آخه مطالبش واسم یکم سنگین بود فکر کردم خوب لابد بقیه مطالبش هم همینجوریه دیگه کی حوصله داره ...فرداش یادداشت آبی رو دیدم و کلی خندیدم.اینم اولین نظرش:

(سلام...

آخ چشام سیاهی میره
حالا میفهمم این مزخرف نویس جان چرا میگه قالب مشکی نباشه ها...چشام بابا قوری شد!!!
1-راجع به کله پاچه: خوردن کله پاچه بسیار بسیار لذت بخش تر از زندگی گردن با یه زن زیر یه سقفه...بخدا اینقده که زندگی کردن با یه زن زیر یه سقف وحشتناکه خوردن کله گوسفند و حتی اون چشای خوشگلش(آخ دهنم آب افتاد) وحشت ناک نیس
2- شماره یک شوخی بودا...به دل نگیر...
3-شری جان...شانس نداشتیا...اگه اون روز تو تو مسنجر بودی الان هاپوکومار جواب سلام اونا را نمیداد
4-لینکت کردم بی توقع...دوس داشتی بیا دوس نداشتی هم نیا..چیکارت کنم!!!)

نامردا با فرزاد دست به یکی کرده بودن که من قالبم رو عوض کنم.هی میومدن و کلی آه و ناله که آخ چشم کور شد...آخ اینجا انگار مراسم عزاداری آخ ...منم تسلیم شدم.یه روز کامل دنبال قالب گشتم تا اینو پیدا کردم.بعد از تغییرات با کلی ذوق و شوق رفتم به این 2 تا خبر بدم که یهو دیدم ای بابــــــــــــــــــــــــا این که قالب آبیه که...

نازی خانوم رو تو وبلاگ سعید شناختم.همه هی بهش میگفتن مادربزرگ.اما بعدش هر جا که میرفتم نازی بود.وبلاگ فرزاد...آبی...خاطرات عاقد...نازی خیلی با حاله.فعال...زرنگ.من که بهش حسودیم میشه.بهش هم گفتم فقط یه چیش رو اعصابه.متاهله شوور داره. اینم اولین نظرش : (سلام
احوال شما
خوبی ... مرسی که اومدی پیشم
منم قبلنا از بوی کله پاچه و خودش کلن بدم می اومد ولی نمیدونم چرا اغفال شدم و اگه جایی بریم که بساطش به راه باشه بدمون نمیاد .. البته بعضی قسمتاش فقط
.
راستی بالاخره من نفهمیدم شما خانم هستی یا آقا ... آخه تو بعضی کامنتا بهت گفتم خاله یا خانم ولی این کامنت بالایی گفته شما یه آقا هستید ... لطفا بدو بیا بهم بگوووووووووووو)

زارا مینوی خوشکل عزیز خودم...یه بار واسم نظر گذاشت.رفتم نوشته هاشو خوندم.غمگین بود.جواب دادم و اونم دوباره فوری جواب داد.با هر کامنتی که میزاشتیم چیزای مشترکی که بینمون بیشتر میشد.جنوبی بودن و هم سن بودن و اخلاقای مشترک و حتی اسم مشترک که یه رازه بین من و اون.و تنها دوست وبلاگیمه که صدای قشنگشم شنیدم و خیلی خیلی هم دلم میخواد یه روز از نزدیک ببینمش.

اینم اولین نظرش: (سلام. خیلی باحالی. خوشم اومد. منم ازاین فضولی ها زیاد کردم. آخه تو محیط کار من هم از این جر آدم ها هست. خوشم میاد این آقایون خوششون میاد به جمله دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد بر بخورن. دمت گرم حالشو گرفتی.
راستش من همینجوری اینجا اومدم ولی از نثرت خیلی خوشم اومد. خوش باشی.)

بعدش هم که توی همین کامنت بازیا یه عالمه دوست خوب دیگه پیدا کردم...لیلی که کلی دلم براش تنگ شده، نگار ، یاقوت ، شبــــــــــح که حتی از کاسپر هم مهربون تره، یه سید هم هست نمیدونم من اونو پیدا کردم یا اون منو

چند تا دوست خوب دیگه هم دارما....هلیای خوشکلم که من خالش شدم، عمولی با اون شاگردش که کلی با مزه حف میزنه (به قول خودش) ، آزاده که من بهش میگم آزی یه چشم ، پرنیــــــــــــــان خوشکلم با اون دماغ عملیش که همیشه در حال مبارزه با مادر فولاد زرهه ، تارا (چغک) فسقلی که نمیدونم چرا همش فک میکنم 16 سالشه بسکه شیطون و بامزست ، کشک بادمجون اونم شب احیا پیداش کردم آخ که چقد دلم میخواست بخورمش ، مانی ، محمدرضا  که کمتر میبینمشون ولی دوسشون دارم.

نمیدونم اسم کسی رو از قلم انداختم یا نه ولی هر چی که هست از پیدا کردن این همه دوست خوب خوشحالم و دیگه همش احساس تنهایی نمیکنم.هر موقع دلم میگیره میام اینجا حالم خوب میشه.از ناراحتیه دوستام ناراحت میشم و با خوشحالیشون کلی ذوق میکنم.

ولی وابستگی خیلی بد.چند وقت پیش آقا سعید یهو تصمیم گرفت بره.من همینجوری به مانیتور خیره شده بودم.هر روز هم واسش روزایی رو که نبوده میشمردم تا اینکه بالاخره اومدن.بعدش که نوبت  لیلی شد،اون بی وفا که یهویی رفت.با اینکه هیچ وقت نه دیده بودمش و نه صداشو شنیده بودم ولی وقتی آخرین پستشو خوندم چشمام خیس شد.الان هم آبی جونم داره متحول میشه.امیدوارم توی این تحول تصمیم نگیره بره و دیگه نیادش.اصلا بیخود میکنه دیگه نیاد.مگه دست خودشه.

اصلا منم میرم

کاری ندارین؟؟؟خدافظ

.

.

.

.

.

.

.

نه خو حالا یکم دیگه هستمولی اگه همینجوری پیش بره میرما.گفته باشم.

از همین امروز همتون آدرس و تلفناتونو واسه من بزارید که اگه از این تصمیما گرفتین بیام سراغتون

اصلا توف به این زندگی مگه نه؟

چی شد؟اولش انقد عشقولانه شروع شد آخرش داره خراب میشه.بهتره برم دیگه وگرنه میترسم کار به جاهای باریک بکشه

دوستون دارم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط شری |

امام رضا

چـشـمـه هـاى خـروشان تو را مى شناسند

 

مـوج هـاى پـريشـان تـو را مى شنـاسند

پـرسش تـشنـگـى را تـو آبـى ، جوابـى

 

ريـگ هـاى بيابـان تـو را مى شنـاسـند

نام تو رخصت رويـش اسـت و طــراوت

 

زين سـبـب بـرگ و باران تو را مى شناسند

از نشـابـور بـر مـوجـى از ( لا ) گذشتى

 

اى كه امواج تـوفـان تـو را مى شنــاسـند

اينك اى خوب! فصـل غـريـبـى سـر آمـد

 

چـون تمـام غـريـبـان تـو را مى شنـاسند

كاش من هم عـبور تــو را ديــده بــودم

 

كـوچـه هـاى خـراسـان تو را مى شنـاسند

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط شری |

عجب روزاییه این روزا...دلم میخواد یه عالمه غر بزنم.اما میدونم تو دل تو هم همین حسا هست، یکنواختی و بی حوصلگی و تکراری بودن همه چی و بی انگیزگی و ... .پس خوب میفهمی چی میگم.گاهی وقتا دوست دارم یه جایی باشم که هیشکی نباشه.گاهی هم دلم میخواد فقط تو کنارم باشی.تویی که اصلا نمیدونم وجود داری یا نه.تویی که نبودنت داره عذابم میده.ببینم اصلا به فکر من هستی یا سرت یه جای دیگه گرمه.مثل همه ی ...نمیخوام به همه تهمت بزنم.اما میتونم به جرات بگم مثل90% کسایی که اطرافم دیدم از پیرمرد 70 ساله تا پسر 24 ساله.

همین چند روز گذشته یه آقایی که تقریبا هم سن و سال خودم بود و من احترام زیادی براش قائل بودم  و همیشه فکر میکردم یه مرد واقعیه بهم ابراز علاقه کرد.حتما میگی خوب این که یه چیز طبیعیه.واسه هر دختری هم پیش میاد.ولی اگه اون آقا متاهل و بچه دار باشه چی؟بازم طبیعیه؟

خودت ببین :

اون : وجود شما همیشه باعث دلگرمی همست.

من : ممنون.

اون : شما یه دختر فوق العاده اید.با شخصیت ، مودب ، با وقار ، خلاصه یه خانم کامل.این روزا کمتر کسی پیدا میشه که همه این محسنات رو داشته باشه.

من : نظر لطفتونه.خوب...

اون : من میخواستم بگم که...البته امیدوارم در مورد من فکر بد نکنید...

من : لطفا حاشیه نرید...

اون : من به شما علاقه دارم.یعنی منظورم اینه که فکر میکنم بتونید همصحبت خوبی برای من باشی در واقع دلم میخواد که....

و در حال حرف زدن بود که من  تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از اون قسمت دور بشم...و این موضوع چند روز بعد دوباره تکرار شد و من باز ترجیح دادم با همچین کسی هم کلام نشم.

و البته الان اون آقا به این نتیجه رسیده که من نه تنها هیچکدوم از اون خصوصیاتو ندارم بلکه یه دختر فوق العاده مغرور و خودخواهم که کسی رو به جز خودش نمیبینه.

ولی تو دلم خیلی غصه میخوردم.آخه شنیده بودم که این آقا عاشق همسرشه.انقد همدیگه رو دوست داشتن که خانواده هاشون خیلی زود قبول کردن که اونا توی سن پایین با هم ازدواج کنن.

داشتم فکر میکردم یه روز توی خونه نشستم.از صبح تا شب.منتظرم که تو بیای و خستگیتو از تنت بیرون کنم ، به اندازه تمام وقتایی که نبودی یه دل سیــــــــــر نگات کنم.و چی میشه اگه تو...تو...تو ...توی اون لحظه چشماتو ببندیو کسی دیگه ای رو ببینی و یه لبخند قشنگ بزنی و من فکر کنم که اون لبخند زیباترین هدیه ایه که تو بهم دادی و جاشو ببوسم...

خدای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ...

 البته نمیگم این فقط برای آقایونه ها.اما قبول کن این اتفاق بیشتر به این شکل میوفته تا بر عکسش.

یه آقا برای ازدواج کلی انتخاب میتونه داشته باشه.خیلی آزاد تره.البته خوب حق داره.چون مسئولیت زندگی معمولا بیشتر روی دوش اوناست.پس حق دارن هر کسی رو که دلشون میخواد انتخاب کنن.

اما یه خانوم...باید مث یه گوسفند انتخاب بشه (ببخشید به خاطر این مثال).غیر از اینه؟اون میتونه انتخاب کنه ولی کسایی رو که قبلن اونو انتخاب کردن نه هر کسی رو که خودش دوست داشت.

به نظرت من باید چیکار کنم؟به همین تنهایی ادامه بدم بهتر نیست؟ حداقل همش به این فکر نمیکنم که نکنه کسی که همه زندگیم شده دیگه دوسم نداره یا واسش تکراری شدم یا یکیو ببینه که فکر کنه از من بهتره و دلش بخواد اونو داشته باشه.

ای بابا ای بابا...خدا جونم آخرش میخوای چیکار کنی با این بنده هات؟؟؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط شری |
به نظر من آدم باید تو زندگیش تک پر باشه. من تو زندگیم به این جمله خیلی اعتقاد دارم: خدا یکی یار یکی!

دانشمندان در آخرین تحقیقاتی که بر روی پسر های مجرد انجام دادن به این نتیجه رسیدن که پسرایی که به رابطه دوستی و عشقیشون پایبند نیستند عمر کوتاه تری نسبت به پسر هایی دارند که اصطلاحا تک پر هستند.

خوب دیگه زیاد علمیش نکنیم. من خودم شخصا هیچوقت نمیتونم حتی تصور کنم که با ۲ تا دختر همزمان رابطه داشته باشم. راستی یادم رفت اولش بگم   مهزیار مینویسد:

من از روزی که با نگار دوست شدم احساس کردم اولین دوست دختر من همونیه که می تونم روش حساب کنم و تا آخر باش بمونم.چقدر سوتی دادیم تا دوستی با جنس مخالف رو یاد گرفتیم. یادش بخیر. من و نگار عاشق این دوستیمون  هستیم

وقتی از عشق حرف میزنم نمی تونم حرفی از سحر نزنم.سحر دختر  خوبیه و من خیلی دوسش دارم. با اینکه دختره ولی خیلی شجاعه و خیلی پایه ی دیوونه بازیه. آخرین دیوونه بازیمون این بود که رفتیم تو پارکینگ خونشون ۵ دقیقه همدیگه رو بوسیدیم که ۱ هو یکی از همسایه هاشون اومد. من عاشق بوسیدن سحر جلوی همسایه هاشونم

گفتم همسایه یاد سمیرا افتادم.سمیرا دختر همسایمونه. اولین بار که دیدمش ماه رمضون بود. سمیرا اینا تازه اومده بودن مجتمع ما. ۱ روز موقع افطار خونه تنها بودم و داشتم از گشنگی می مردم که زنگ خونمون رو زدن. درو وا کردم دیدم ۱ دختر خوشگل و خوش هیکل پشت دره. واسه چند لحظه گرسنگی یادم رفت.دیدم واسمون نزری اورده. بش تعارف زدم بیاد تو دیدم اومد.خیلی ازین راحت بودنش خوشم اومد. ولی خیلی زود رفت چون واسه افطار عمش اینا خونشون بودن. من و سمیرا عاشق یواشکی قدم زدن رو پشت بوم مجتمع هستیم

الان که داشتم راجع به سمیرا مینوشتم و گفتم عمش اینا دعوت بودن خونشون ۱ جورایی بغض گلومو گرفت. آخه من الان ۲ هفتست عمم اینا رو ندیدم.راستشو بخواین دلم واسه دختر عمم نیلوفر تنگ شده.من و نیلوفر از بچگی با هم بزرگ شدیم و تو کل فامیل همه میدونن نیلوفر مال منه . یادش بخیر بچه که بودیم چه شیطنت هایی می کردیم... من و نیلوفر عاشق دکتر بازی بودیم

شاید همون دکتر بازی های دوران بچگی بود که باعث شد من الانم دکتر بازی خیلی دوست داشته باشم. من کلا پسر با استعدادی تو مخ زدن هستم. اون موقعی که هم سنای من میرفتن دم دبیرستان دخترونه واسه مخ زدن ُ من داشتم رو مخ ۱ خانم دکتر کار میکردم. البته دکتر آینده.سپیده دانشجوی ترم ۵ پزشکیه .با اینکه از من ۲ سال بزرگ تره ولی خیلی با هم تفاهم داریم.جالبه با اینکه اون دکتره و من دیپلم هم به زور دارم ولی حرف همدیگه رو خوب می فهمیم. تازه من کارت دانشجویی تقلبی درست کردم و بعضی روزا میرم تو دانشگاه با هم غذا می خوریم. من و سپیده عاشق غذا خوردن تو سلف دانشگاشونیم.

وقتی از غذا خوردن حرف میزنم نمی تونم اسمی از عشقم نازنین نیارم. من با نازنین تو رستوران باباش آشنا شدم.نازنین خیلی پایست تو غذا خوردن و هروقت بش پیشنهاد شام خوردن بدم نه نمیگهه.آخرین بار همین دیشب بود که نفری ۱ پیتزا یونانی ۲ نفره خوردیم. من و نازنین عاشق ریختن سس کچاب روی لباس همدیگه هستیم.

پیتزایونانی.یونان. میخوام ۱ اعترافی بکنم. با اینکه هرکی اینو بم میگه من جواب دندان شکنی بش میدم ولی دوست شدن من با نرگس ۱ جورایی ۱ دوستی هدفمند بود. نرگس از دوستای خانوادگیه ماست که پدرش یونان زندگی میکنه.نرگس و مادرش هم تا ۱ سال دیگه از ایران میرن قبرس که ازونجا بتونن برن یونان. نرگس خوشگل نیست ولی دختر خوبیه. البته اخلاق جالبی هم نداره .ولی من و نرگس عاشق زندگی کردن تو خارج از کشور هستیم.

زندگی تو ایرانو دوست ندارم.تو ایران رابطه دختر پسر خیلی دردسر سازه.مخصوصا واسه دختر.البته به دلیل همین دردسر ها دخترا خیلی آدمو تو رابطه محدود میکنن که حق هم دارن.این محدودیت ها خیلی منو آزار میداد.تا اینکه با اشکان آشنا شدم.اشکان با اینکه پسره ولی چیزی از ۱ دختر کم نداره از نظر من. خیلی دوست داشتنی و لطیفه. دیگه دردسر و محدودیت هم نداره واسم. نه کسی گیر میده نه ناز و ادا داره نه توقع داره عقدش کنی نه بی معرفتی های دخترا رو داره.... من و اشکان عاشق بستنی خوردن با قاشق مشترک هستیم

وقتی میگم قاشق مشترک یاد زندگی مشترک میافتم.و یاد شری.بهترین و کامل ترین دختری که تو زندگیم دیدم شریه.من عاشق سادگی ُمهربونیُ با معرفت بودن ُ ُ صداقتُ زیباییُ و باهوش بودن شری هستم. شری هم منو واسه این دوس داره چون مرد زندگی هستم و کلا پسر پایبند به زندگی هستم و مطمئنه که جز اون با کسی نیستم و فقط اونو دوست دارم. منم ازین اعتماد شری هیچ وقت سو استفاده نکردم و نمی کنم. من دوست دارم همینجا رسما جلوی همه به شری بگم که عاشقشم و دوست دارم آیندمون با هم باشه.  (شری دیدی فقط واسه تو قلب گذاشتم) .من عاشق خاستگاری کردن از شری تو وبلاگش هستم.

 

دوستانی که از شری می خواستن توضیح بده جریان چیه و من کی هستم فکر کنم جوابشون رو گرفتن 

شری حال میکنی چجوری سوژه می دم دست بازدید کنندگان محترم وبلاگت!


شری:

پسرم یکم با استعداده

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط شری |
در بدو ورود به رسم ادب سلام عرض می کنم خدمت همه ی بازدید کنندگان وبلاگ شری عزیز

این شری اینقده از آدم تعریف میکنه تو وبلاگش که من الان تو رودر واسی قرار گرفتم و وجدانم اجازه

نمیده اذیتش کنم تو این پست. ولی قول میدم تو پست های بعدیم جبران کنم

فقط ۱ نقل قول از شری و توضیحاتش رو میدم و رفع زحمت میکنم:

""مهزیار شیطون که منو یاد نقش دوم رمان های ایرانی مینداخت.""

من همیشه تو زندگیم نقش دوم بودم. از بچگی که یادم میاد هر وقت بازی ویدیویی می کردیم(میکرو-سگا-پلی استیشن-ایکس باکس...) من دسته دو رو میگرفتم و نقش دوم بودم.

از ابتدای دوران بلوغم هم که یادم میاد با هر دختری دوست شدم من واسش نقش دوم بودم. یعنی ۱ دوست پسر داشت و من این وسط خودمم نمی دونم چیکاره بودم

از وقتی هم که به بلوغ کامل رسیدم تا جایی که یادم میاد با هرکی دوست شدم همیشه  تو کمد بودم  و اونجا هم نقش دوم بودم

حالا هم که شری میگه منو یاد نقش دوم ها میندازی تو رمان.خو من می خوام نقش اول باشم. یا نقش اول باشم یا نباشم. این چه وضعشه خو؟


شری:

به به مهمان عزیزم تشریف آورد بالاخره.بابا افتخار دادی

خیلی خیلی ممنون که حفظ آبرو کردی و خیلی محترمانه و مودبانه خودتو معرفی کردی.هر چند میدونم چقد برات سخت بود اینکار

(تو این مدت دلم تو دستم بود که نکنه آبروی چندینو چند ساله شری ۱ شبه به باد بره

دوستای عزیز این آقا مهزیار مث پسرم میمونه.ولی احتمالا پسر دومم.اما هنوز اولیشو پیدا نکردم

ازش خواهش کردم هر وقت که فرصت کرد بیاد و بهم سر بزنه.اما چون میدونم حرفاش توی قسمت نظرام جا نمیشه گفتم خیال اونو خودمو راحت کنم بزارم هر کاری دلش خواست بکنه.

(کسی پشت سرم حرف نزنه ها)

من برم شام

امروز صبح :

راستی دیشب منم ادای آقا سعید رو در آوردم و یه مسج دادم به دوستام که این متنش بود:

من اگه نباشم ... ؟

و اینم جوابا :

- خودم برات میمیرم

- آهنگه...؟

- سلام ، چی؟

- بیداری؟

- یه دوست جیگر که با وجود اینکه ندیدمش همیشه بهم انرژی مثبت میده رو ندارم.دیگه اینجوری نگو(اینم زارامینوی عزیزم داده)

- اگه تو نباشی دل من میگیره

- از دلتنگی میمیرم.اصلا تو غلط میکنی نباشی دختر چش سفید ابرو پیوندی (اینو شکوی خودم گفت)

- ها؟یعنی چی من اگه نباشم؟دختر خاله افسردگی گرفتی؟نگو این حرفا رو خوب نیست.

- باز کدوم گوری میخوای بری؟ (با عرض پوزش)

...

حالا شما بگید.من اگه نباشم یا تو اگه نباشی...

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط شری |
Blog Skin